کتابچه جادویی

برای دیدن نور باید با تاریکی روبرو شد..
۰۱/۵/۲۶ _ ۲۱:۴۱

کتابچه جادویی

برای دیدن نور باید با تاریکی روبرو شد..

کتابچه جادویی

سلام

زمانی که گذشت و من نبودم، اتفاقات بسیاری افتاد. تصمیمای بزرگی گرفتم و از خانوادم دور شدم. راهی قسمت جدیدی از زندگی شدم که نمیدونستم تهش قراره چی بشه. فقط باید این تغییر رو میپذیرفتم و انجامش میدادم. زمانی که گذشت گاهی انقدر شیرین بود که بهشت رو لمس کردم و گاهی چنان تلخ بود که هنوز دردش عذابم میده. براستی اوست که میمیراند و زنده میکنه. من این جمله رو به معنای واقعی فهمیدمش و حسش کردم. حرفای زیادی تو دلمه برای گفتن ولی الان توانی برای گفتنش نیست. در ادامه براتون دوتا شعر از مولانا و سعدی میذارم . کی بهتر از اونا میتونه شرح حال زندگی رو بگه. برای من این دو شعر تمامه زندگی هستش.

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد

از برق این زمرد هین دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

««مولانا»»

دلم تا عشق باز آمد در او جز غم نمی‌بینم

دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید

دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم

قناعت می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم

تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم

«سعدی»

🍃

صبح که چشمانم را باز خواهم کرد شروعیست برای ناتمامی‌ها

درد و اندوه را پشت سرم خواهم دید اما دیگر نیازی به آن ها نیست

قطرات باران صورتم را بوسه میزنند، چه عطری ، چه لطافتی

روزگاری به دنبال زندگی هر چه داشتم فدا کردم، اکنون زندگی خود فدای من شده

دستم را به نشانه آغوش باز گذاشته ام، این تنها کاریست که از من بر می آید

🍃

هنوز هم ردپایش هست

دوستت دارند اما 

زخم زبانشان هم هست

بگو چه حالی شدی؟

درها که بسته شد

هنوز تو غمگینی؟

عجب دلی داری 

زمستون اومده سرده 

هنوزم که تو آتیشی

زمین نو >> موضوع: زندگی ( حضور داشتن)

به راستی زندگی چیست؟ زندگی را جز "بودن" نمی توانم معنا کنم. در ذهنم مدام حرف ها میپیچد اما قلبم سکوتی را بر پا می کند. گاهی کلافه می شوم از هر آنچه میبینم. عاشقانه ای را آرزو میکنم. برای دیدنش سال هاست که چشم هایم را میبندم. شاید زندگی همین است. دوست من، زندگی را هیچگونه تفسیر نکن. هیچ محدودیتی نمیتواند وجود داشته باشد. بد و خوبی وجود ندارد.

اگر طالب آرامش و آزادی هستی باید رها کنی. غم و شادی را رها کن. وابسته به هیچکدومش نباش. برای حضور داشتن تو به هیچ چیز نیاز نداری. حضور داشتن یعنی رها بودن از گذشته . یعنی رهایی از ترس. رهایی از نگرانی ها برای آینده ای که نیامده! قانون بالن را شنیده ای؟ برای بالا رفتن و پرواز کردن نیاز داری که سبک شوی. هر چیزی که بدردت نمیخوره را رها کن . بارهای اضافی را دور بریز و شجاعانه حضورت را به زندگی اعلام کن

خواستم حرفی بزنم بلکه هشیار شوی، سکوتم نیز به من درس ها داد...

هنوز زنده ام کجاهاشو دیدی؟ / از اول تا آخرش مثل بازی میمونه / من قرار نیست هیچوقت بازنده باشم/ پیش میرم ، همینه که اونا رو میترسونه / تاریکی و تاریکی.. منو میبینی؟ نترس اونجا هیچی نیست / مدام دارن رو تو کار میکنن! تو هنوز دنبال نشونه میگردی؟! / ببین حرفام رو واضح میزنم.  دنبال وزن و قافیه نگرد! / بخونش. چه ترانه ای در دورترین جاده ها . چه شعری در کتابی دور انداخته! / من بودم. من هستم . من خواهم یود. این یعنی ابدیت همونی که تو بهش میگی جاودانگی.

کتابچه جادویی

سلام. خوش آمدید
در این وبلاگ از تاریکی های ذهن گرفته تا زیبایی های دنیا و سرانجام عشق را مینویسم. زشت یا زیبا بودنش بپای تفسیر شما. ممنونم که نظرتون رو با من به اشتراک میذارین..

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب