کتابچه جادویی

برای دیدن نور باید با تاریکی روبرو شد..
۰۱/۵/۲۶ _ ۲۰:۴۴

کتابچه جادویی

برای دیدن نور باید با تاریکی روبرو شد..

کتابچه جادویی

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «متن» ثبت شده است

🍃

صبح که چشمانم را باز خواهم کرد شروعیست برای ناتمامی‌ها

درد و اندوه را پشت سرم خواهم دید اما دیگر نیازی به آن ها نیست

قطرات باران صورتم را بوسه میزنند، چه عطری ، چه لطافتی

روزگاری به دنبال زندگی هر چه داشتم فدا کردم، اکنون زندگی خود فدای من شده

دستم را به نشانه آغوش باز گذاشته ام، این تنها کاریست که از من بر می آید

🍃

هنوز هم ردپایش هست

دوستت دارند اما 

زخم زبانشان هم هست

بگو چه حالی شدی؟

درها که بسته شد

هنوز تو غمگینی؟

عجب دلی داری 

زمستون اومده سرده 

هنوزم که تو آتیشی

خواستم حرفی بزنم بلکه هشیار شوی، سکوتم نیز به من درس ها داد...

هنوز زنده ام کجاهاشو دیدی؟ / از اول تا آخرش مثل بازی میمونه / من قرار نیست هیچوقت بازنده باشم/ پیش میرم ، همینه که اونا رو میترسونه / تاریکی و تاریکی.. منو میبینی؟ نترس اونجا هیچی نیست / مدام دارن رو تو کار میکنن! تو هنوز دنبال نشونه میگردی؟! / ببین حرفام رو واضح میزنم.  دنبال وزن و قافیه نگرد! / بخونش. چه ترانه ای در دورترین جاده ها . چه شعری در کتابی دور انداخته! / من بودم. من هستم . من خواهم یود. این یعنی ابدیت همونی که تو بهش میگی جاودانگی.

باز هم شب شد و من خسته از این قوم در عجبم

گویند که گویی من از همه عالم بیخبرم

خیاما بیا و امشب ساقیه من باش

مدهوشم کن از این مِی که من همه عالم را در به درم

مرا گویی مِی نوشم که ندانم زکجا آمده ام

خوش باشم که ندانم به کجا خواهم رفت

مینوشم و مینوشم و از باده ات مستم

چه خوشم من که در این راه با تو همسفرم

در رهه عشق میسوزم و میسازم ای دوست

هیچ هم گله ای نیست گر دنیا همه اش هیچ باشد

تو فقط پر کن جامم را ، که این نیز میگذرد

بعد از این شهر غریب به کجا خواهم رفت؟

شهر من از من نیست، 

من در این تاریکی به چه دل خوش کردم؟

روزگاری که گذشت کم نبود

گرچه وهم بود ولی دل که بی غم نبود

آسمان رعدی بزن به خواب من

شاید اینبار من باشم و شهری دیگر

هوا سرد و سوزناک شده بود. دخترک در همان حال که به خودش میلرزید به سختی خودش را به کلیسای نزدیکی رساند. گریه میکرد اما دلیلش چه بود؟ با صدایی که بغض گلویش را گرفته باشد شروع به صحبت کردن با خدای خود کرد ؛

خدای من، خسته شده ام، آنها، منظورم همین آدمهاییست که ادعا میکنند تو را بهتر از من میشناسند، کلافه ام کرده اند. مدام مرا سرزنش میکنند و از هر کارم ایرادی میگیرند. خدای من، آمده ام تا بهشتت را به آنها ببخشم! آری آنها برای رفتن به بهشت حاضرند دست و پای مرا ببندند، پس بهشتشان را به خودشان میبخشم و عاجزانه از تو خواهش میکنم مرا در آتش عشق خود بسوزانی! 

اون منم...
غمگین ترین ترانۀ پاییز،
ابری که گرفته، اما بارونی نبارید
اون منم ...
دل بستم به سرمای زمستون
گرمای قلب من، سرمای دست اون
اون منم..
قلب یخیش سهم دل منه
چه عاشقانه شد، حالا که برف میباره!

همیشه برای اون رفتن به مدرسه عذابی بزرگ بود. سرکلاس مدام به ساعتش خیره میشد. خانوم معلم با عصبانیت صداش کرد و پرسید چرا همش به ساعتت نگاه میکنی؟ پسرک جواب داد: خانوم خسته شدم، منتظرم تا زنگ بخوره و برم خونه. معلم با اخمی که به صورتش داشت گفت: آخه تو شاگرد ممتاز این کلاس هستی. چطور امکان داره که از درس خسته بشی؟! اونوقت من چه انتظاری میتونم از بقیه بچه ها داشته باشم؟ دیگه به ساعتت نگاه نکن وگرنه تنبیه میشی.
این تمام چیزی بود که مدرسه میتونست به پسرک یاد بده؛ "تنبیه شدن". برایم سوال است؛ پسرک که با کوچکترین حرفی دلش میشکست الان چه حالی دارد؟؟

ماه من، بیا بتاب به شبای بیقراریم

بیا که ما همین یه فرصت رو داریم

ماه من، کجایی؟ ببین آسمون دلش گرفته

میبینی همه تنها شدن، بارون شدت گرفته

ماه من، بیا ببین چه خستم، من هنوزم اینجا به یادت نشستم

هنوزم تا نبینمت نمیرم، خیس بارون هم بشم چتر دست نمیگیرم

دردم تویی، سردم بیا، چیزی بگو

بگو که پیش من میمونی، بگو اینو حتی اگه دل نگرونی

کتابچه جادویی

سلام. خوش آمدید
در این وبلاگ از تاریکی های ذهن گرفته تا زیبایی های دنیا و سرانجام عشق را مینویسم. زشت یا زیبا بودنش بپای تفسیر شما. ممنونم که نظرتون رو با من به اشتراک میذارین..

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب